آبی آب
دستهامو به هم گره ميکنم و تا جائي که ميتونم مي کشمشون بالا، بالاي سرم . چشمهامو مي بندم و تا جائي که ميتونم عميق نفس ميکشم ،خيلي عميق. پلکهامومحکم به هم فشار ميدم تا نفسم از توش فرار نکنه ، من آماده ام ! . اين روزها احساسم ميگه يه چيزي توي خونم کم شده ،اسمش...؟ چند وقته ديگه احساسش نکردم . مدتهاست که با هم تنها نبوديم تا واسه هم قصه هامونو بي دروغ وريا گريه کنيم و من سبک بشم . من خودم بشم ، آدم بشم . همه حواسمو جمع ميکنم توي انگشتاي پاهام ، بزرگه خوب کارشو بلده،همينجاست ! نسيمي که از روبرو مياد منو خنک ميکنه ، پاهام !؟،حتما فهميدن که هم سرده وهم عميق،محکم بهم فشارشون ميدم تا استوار بمانند، جلوي حوض خاطره هايم . مرا فرا ميخواند مشتاق و، من بي دريغ .در آغوشم ميکشد تا سرما از تن لرزانم بزدايد تا با من تاب بخورد و تا انتها بدرقه راهم باشد تا نوايش را برايم زمزمه کند تا قصه هايم را در آغوشش گريه کنم و کسي شکستن مرا نبيند ، تا ... و من نيز اينچنين.
صبح دمي اينک در پايان راه . و من، رها ازقصه ها، سرمست از نجواها ، همه گوش! . بدرقه ام ميکند آرام به ساحلي امن ، مبادا خواب آرامم بر هم زند، ومن براي لختي بيشتر چشم ميبندم . و همه راه رفته را به تکرار مينشينم ، بارها و بارها ... . و خوب ميدانم ،قيمت اين تکرارها ، نگاهي بود !... ... ف
Comments
zibast....
khoob minivisia,,, afarin
chera pas berooz nemikoni?
montazerim...
Posted by: mahi ghermez | August 23, 2009 4:46 PM