« سرقت | Main | آئينه »

لا مصب

روز- خارجي – ورودي ميدان هفت تير – 6 عصر
مگه طرح تموم نشده… ؟ مگه ماه رمضون يك ساعت كم نميشه …؟
خوب نميشه من برگردم …؟ نه! ؟....
اينها تمام ديالوگهاي اين پلان اند. افسر مربوطه به آرامي منو به گوشه اتوبان هدايت ميكنه:عقب تر ، عقب تر ، خوب ،خوبه !.
برخلاف تمام اونائي كه واي ميستونشون وهزارو يجور كارت در ميارنو عزو جز ميكنن ، دهنم باز نميشه . تنها كارت بي مصرفي رو هم كه به ته ذهنم ميرسه ممكنه نجاتم بده، ميلي واسه امتحان كردنش ندارم . مداركمو ميدمو، نسخشو ميگيرم . آرامش عجيبي بين من واين افسر داره ردو بدل ميشه، نميدونم دلش به حالم سوخت، يا ... آروم بهم نزديك ميشه : زياد نميشه حدود 45 دقيقه يا كمتر ..
افسر وظيفه ائي قفل به دست نزديك ميشود . توي ذهنم آشوبي به پا ميشه ، حس حقارتي شديد ميپيچه تو ملاجم ، ميخوام خواهش كنم ، ميخوام فرياد بزنم ، حتي حاضرم گريه كنم ، توي ذهنم بهش ميگم : من كه واستادم لطفا قفلم نكن اما اينم نمياد به زبونم .
صندليمو تخت ميكنمو چشمامو ميبندم ، آرامش عجيبي دارم ، انگار خيلي خوابم مياد .هراز گاهي نيم نگاهي به اين افسرها وماشينهايي كه ميگيرن ميكنم بيگذشت اما .... چشمامو بستمو دارم حس جديدي رو تجربه ميكنم يه جور خلصه اجباري ، از نوع كنار اتوباني. تمام تنم كرختو خسته است بيدار كه ميشم 42 دقيقه ائي گذشته . همان افسر وظيفه كليدشو داره توي قفل ميچرخونه ، قفلو باز ميكنه و ميره سراغ بعدي ، افسر بعدي مياد و قفلو كه زمخت و بدباره را از روو زمين برميداره ، وزن قفلو توي چشماش ميبينم ، اون هم مثل خودم يه آرامش عجيبي داره ، ياد حرفش مي اوفتم 45 يا كمتر. مساوي ميشه با : 42 دقيقه يه جور ديگه ديدن ، بودن ، و نفس كشييدن . زنداني آدمهائي كه خودشونم زندانين . بي كلامي حركت ميكنم، اما دستم بي اراده مياد بالا ، واقعا بي اراده . ولي خسته تر از اونه كه حتي منتظر من يا حركتم باشه .
روز – خارجي – خيابان لاله زار – ادامه
واسه جبران وقت كمم تند تند مغازه هارو ورانداز ميكنم .
مغازه اول پير مرد خوشرو ئيست ، به دلم مياد ازش خريد كنم . خوب . خوب . لطفا گرمشو بدين ، آره ديگه، 2700 كلوين . ندارين ؟ ممنون !
مغازه دومي سر نبش با يه فروشنده جوان كه داره پشت تلفن خوار مادر رفيقشو با عمه و خاله خودشو ميدوزه به هم و با رفيقش اونور تلفن ميگه وميخنده ، اصلا هم من براش مهم نيستم . دنبال جنسم ميگردم ، پيداش ميكنم ، قيمتو ميگه ، ميگم 10 -15 تاش هم همين ؟ با سر تاييد ميكنه كه تخفيف نداره . پوز دارين ؟ ... بله ! با انگشت دستگاهو نشونم ميده يعني اون دستگاه خودت كاراشو بكن ، همين جوركه داره حرف ميزنه ، جنسامم نايلن ميكنه ميده دستم ، منم صورتحسابو ميدم بهش و تند تند ميرم سمت ماشين تا به قراري كه دارم برسم ...
غروب _خارجي _لاله زار _ادامه
ماشين بعد از روشن شدن، يكباره خاموش ميشه . با استارتهاي بعدي هم هي جون باتريم كمتر ميشه تا اينكه ديگه ميميره .
هي ي ي ي ي . ساعتم ميگه يه ربع ديگه افطاره . همه فكرامو جمع ميكنم ، بايد بندازمش تو سرازيري ، با دنده عقب روشن ميشه ! تا ته خيابون ميرم ولي دور نميگيره . تقلا شروع ميشه ، از پشت ميرم و لش سنگينشو با كمرم هل ميدم ... نه! لش تر از اين حرفاس . سريع يه راه جديد پيدا ميكنم .بايد بكسلش كنم ، زود زود، چون قرارم افطاره و بده اگه نرسم . تو جيبامم پول ندارم ! همه موجوديم يه عابر بانكه ، تو فكر بين پول گرفتن و ماشين گرفتن يهو يه وانتو واي ميستونم : ميشه منو بكشيد من خرابم ! ... روشن ميشه ؟؟ بله فقط باطري تموم كرده ، راه بيوفته روشنه !، نهايت تا سر لاله زار مزاحمم .
راستي ببخشيد پول ندارم ، اينورا بانك ميشناسين دستگاه داشته باشه . بانك ... ؟؟ نه...! واسه چي ميخواي ؟؟ دوباره ميگم كه پول ندارم و اصلا انگار نميشنوه . بذار روشنش كنيم، بانكو بعدا پيدا كن ! داره طنابشو ميبنده به سپر ماشينش كه يه فكري مياد تو كله ام ، زود ميپرم تو مغازه پير مرده كه :‌حاجي ما كه خريد نكرديم ، ماشينم خرابه و خلاصه ماجرارو ميگم كه من كارت ميكشم شما به من پول بده ! مكث ميكنه . فكر ميكنم متوجه نشده . ميگم كارمزدشم لطفا كم كنين . ميگه ما اينجوريش نيستيم ! حس ميكنم تو دلش نيست اين كار ولي نه نميگه . وقت ندارم واسه فكرم . تشكر ميكنم و تند ميام بيرون . مغازه بعدي : ما... حسابامونو بستيم وگرنه مخلصتم . مغازه بعدي : اتفاقا آشنا در مياد : ما دستگامون بگير نگير داره ممكنه كم كنه شرمندت شيم . ممنون !! ... يهو ياد يارو عمه ننهه ميوفتم ، هرچي دارم ميريزم تو پاهامو ميدوم . سلام مجدد : من ... كارت ... پول ... ميگم : لطفا كارمزدشم !... ميگه: دم افطاري بزار ما هم يه ثوابي بكنيم . دمت گرم..... به دو بر ميگردم ، راننده وانت حالا زير ماشين منه ، : لا مصبا ، نه كه به خودشون ايمان دارن يه جاي بكسلم نذاشتن واسش ، بستم واست اون زير ميرا !. من هميشه مسيرم از اوونوره ، امروز يهو به دلم اومد از اين ور بيام ، كه قسمت تو شد؛ دارم ميرم افطار... . تموم شد؛ بشين بريم !
ميگه: خدا كنه روشن شه . كمتر از 30 - 40 متر رفتيم كه با دنده 3 ماشينو روشن ميكنم ؛ با كلي بوق وچراغ حاليش ميكنم كه واسته . طنابشو از زير ماشين جمع ميكنه ميندازه پشت وانت اوراقش . حاجي... چند بدم راضي باشي ؟ برو به امون خدا ... توي صندليش داره جابجا ميشه كه به زور دستمو ميچپونم تو جيب پيراهنش . خدا بده بركت !
شب - خارجي سر لاله زار- ادامه
هوا تو گرگ و ميشه . نور قرمز ماشينا تو صورتمه ، گيجم ، تنم شرجي و گر گرفته است ، گردنم خيس عرقه ، عجب تقلاي جانانه اي بود براي نجات !.. بعضي وقتهام مجبوري براي نجات ، سكوت كني ، ثابت بشي ، صداتم در نياد . گم بشي ، تا كسي پيدات نكنه ، تا كسي .... نشه و تو ... ! كه اونم يه راهشه ! واسه وقتي كه حق دفاع نداري . اين؛ همه مشكل من تو قضاوته ! {( عدالت)}. كليد اصلي من ! اين له شدنها رو زير اين سنگها دوست دارم؛ حس ميكنم هر بار كه از رووم رد ميشن با اينكه مدتها منو پهن زمين ميكنن صيقلم ميدنو؛ منوزنده نگه ميدارن ..... به خودم ميام !،ساعتم ميگه هفت ونيم عصره ...اي داد!... دستامم كه سياه شدن !... اين بالا ، چشمانم آنقدر نمناكن كه ، ميتونم دستامو زيرش بشورم ...ف .

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/443

Comments

جزييات اتفاقاي ساده خيلي قشنگم ميشن.
فقط ميدونستم كه ماشينت قفل شده ولي اين اتفاق ساده جزييات قشنگي داشت.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)