عريان
نيمه هاي پائيز كه اومد ، درختاي گردوو آخرين گردوو هاشونو ريختن روو زمين، به امون خدا ؛ بعدش نوبت برگها بود كه واسه رفتن توي آغوش زمين، گُربگيرن و رنگ به رنگ بشن و... ؛ توي باغ، درختها موندنو سووزِغارغار كلاغا كه چشم چرووني ميكردن تنه هاي لخت درختارو... نمْ نمْ ابرا اومدنو، واسه همه باريدنو ... حالا توي باغ ، اين فقط درخت خرمالوئه كه با تن عريونش ، همه خرمالوو هاشو نگه داشته ... ف