فرهنگ
اول خرداد كه مي آمد ، چونان كودكي شاد بود .
بهاري بود و زايا ، بيقرار بود و پويا.
. آنقدر كه همه را كلافه ميكرد ،
شاد ي ميكرد و بازي در مي آورد ، بازي مي كرد ، ادا در مي آورد
روز خودش بود و خود خودش
، دور هم جمع بوديم به مهرباني
. شام مي خورديم
، نيت ميكرد و با حافظ سر و سرري داشت
. براي نيتهايمان حافظ ميگرفت و معني ميكرد
، نوبت به كادو ها مي شد
. بيقرار تر ازآن بود كه چسبي بگشايد
. همه را يك به يك ، پر شور و با لذت مي گشود
. به دور از كليشه هاي مرسوم ، از راه هاي اختراعي خودش
واااااي بلندي ميگفت ، چشمانش برقي ميزد و تو همه خوشحاليش را باور داشتي
براي همان كادوهاي تكراري هر ساله
همان دوست داشتني هاي هرساله
همان حسرتهاي هر ساله من
همان شورت و زيرپوش هر ساله ، همان جوراب همراهش ، همان شلوار و كمربند سالي در ميانمان
تمام پوشيدني هاي جديد را همان روز بعد به كوون ميكشيد تا نكند بماند وبه تو نچسبد و به خودش نچسبد
تا برود توي كمد هزاران لباسش ، تا هر روز لباس عوض كند ، تا همه را كلافه كند ، تا خشك شوئي محل را شاد كند
ماچ و بوسه ها شروع ميشد ، اصولا بغل كردن و دست به پشت كوبيدنش را، محكم همديگر رادر آغوش فشردنش را ، بوي بوسيدنش را، صورت نرم و آبدارش را، دوست داشتم . لطف خاصي داشت
نوبت به همه جمع با خودش هفت نفره مان ميرسيد
سوگلي دربار هم از همه ملوس تر بود. در پس شوخي هاو نوازش ها ، حال و هواي دونفره اي داشتند ، اين دو عاشق سرسخت
آن روزها خبري از اين فر جديد هم نبود . مدام به همه غر ميزد و حسرتش را فرياد ميكرد
امشب ، از همه آن جمع ، تنها سه نفر مانده بوديم ... ف