مانا
كمي بعد از چهارو نيم بامداد ، سرخوش به بالش تنهايي پناه مي برم
نيش تا بناگوش بازم راتوي بالش فرو مي كنم ،
دوباره سر بر مي دارم ، هنوز هم چاك دهانم تا بناگوش باز است
دوباره و دوباره و چندين باره تكرارش مي كنم
معماري هاي چند لايه زيركانه را مي ستايم
، شايد لحظه ي مطلقي باشد اين حس موهوم ، .
اين جادويِ معماري ، بازيگوش و شيطان
چيزك آبداري نثار ت ميكنم
و بعد از آن خواب مرا مي ربايد ...ف