يادم مي ماند
روزگاري بود ، باغي بود ، بلبلاني بودند و هوا تماما بهاري بود
روزگارش خوش كه نه ،بود ديگر... ، باغش ، باغستاني بود بالاي همين تجريش خود مان ارثيه
همانها كه رفتند و در بند همانان كه خواهند رفت
بازيگوش پرسيد: يعني دلت برايم تنگ شده بود
سر به هوا گفت : دلم ؟ نه... از همان نه هاي كشدار هميشگي اش
با همان ضرب آهنگ ِپر از شرم و حيا
...كه يعني، خوب معلوم است ديگر
...حتما مي مرد كه مثل آدميزاد، مثل همه ديگران، جوابي سر راست بدهد و بگويد .
يادم مي ماند ،كه اين روزگار اين گونه بود
حالااين روزها خسته مي شوم از حرافي هاي خودم ،
.ايرادش چيست ؟،مثل همه آدميزاد ها، من هم بگويم
!حرف دلم را مي گويم
.............
ف
Comments
be sabke fb:"like"!
Posted by: farimah | July 2, 2010 8:06 PM